پیرمرد از روی صندلی راحتی کهنه و رنگ رو رفته بلند شد و آرام به سمت گرامافون عهدبوق رفت و سوزن را به ابتدای صفحه مراببوس برای آخرین بار ، برگرداند . حرکت گهوارهای صندلی راحتی هنوز ادامه داشت و صدای جیرجیرک مانندی در فضای اتاق پخش می کرد ، صفحه گرامافون خش و خشی کرد و گل نراقی شروع به خواندن کرد : مرا ببوس مرا ببوس ... پیرمرد پالتوی نخ نمای قهوه ای رنگش را از روی چوب رختی لقی که زیر پایه اش مقوای چند لایه گذاشته بود تا تعادلش را حفظ کند برداشت و روی دوش انداخت ، درب کشویی بالکن را باز کرد و طبق معمول درب در وسط راه گیر کرد ، بارها به خودش گفته بود باید تعمیرش کنم ولی دیگر حوصله اش نمی کشید . دمپایی پلاستیکی که گوشه اش را موش جویده بود پوشید و رفت بیرون ، هوای پاییز سوز سردی داشت و درختان سپیدار برگ ریز بودند و چند کلاغ روی شاخه های لخت سروصدا می کردند ، پیرمرد پاکت سیگار و کبریت نم کشیده اش را از جیب پالتو درآورد به تقلا سیگاری آتش زد انگار کبریت هم سرناسازگاری داشت ، پکی زد دود سیگار در ریه فرسوده اش پیچید و سرفه ای خشک مهمان گلویش شد ، پیرمرد به نرده آهنی زنگ زده بالکن تکیه داد و خیره به دوردست ماند ،دوباره پکی به سیگار زد و دود را فرو برد اما لذتی نبرد، دلش از آن سیگارها می خواست از آنهایی که فیلتر نداشت از آنهایی که در زیر باران چتر به دست می کشید و انتهایش لب را می سوزاند ،از آنهایی که کنج لب می گذاشت و ژست می گرفت برای دختر نوجوان همسایه ، از آن سیگارها دلش می خواست. به آرامی روی صندلی چوبی گوشه بالکن نشست و صندلی که مثل پیرمرد زهواری برایش نمانده بود صدای قرچی داد از آن صداها که زانوی پیرمرد موقع طی کردن پله ها میداد ، پیرمرد دوباره به باغ خیره شد و قارقار کلاغی سکوت را می شکست ، هوا گرفته و ابری بود و هر آن میخواست که ببارد . پیرمرد سیگاری دیگرروشن کرد و دود در جلوی چشمانش خاطره ای محو از باغ به یادگار گذاشت از اتاق صدای خواننده از شیپور گرامافون کهنه به زور تراوش می کرد گویی صدا خودش را از گلوی شیپور با زحمت بالا می کشید و می خواند و شاید میخواست دیگر نخوانَد : برای آخرین بار.. هنوز به التماس بوسه ای می خواست برای آخرین بار . پیرمرد پکی عمیق به سیگارش زد و شاید قطره ای اشک از گوشه چشمش سرازیر شد به یاد دختری که قابی شد روی طاقچه اتاق. نفسی از ته دل کشید و نگاهش خیره به دور ماند ، آرام انگشتانش شل شد و سیگار روی موزاییک خاک آلوده بالکن افتاد و سعی می کرد خاموش نشود ، صندلی راحتی کهنه و رنگ رو رفته دیگر حرکت نمی کرد ، از گرامافون عهد بوق فقط صدای خش و خش می آمد و سوزن انتهای صفحه را می خراشید و چشمهای آبی دخترک داخل قاب به کالبد پیرمرد روی صندلی در بالکن نگاه می کرد. پایان
پای یخ کرده و سرمای برف
بوی کز دادن جوراب من
باز یادم رفت
کف پایم چسبید
به چراغ روشن نفتی مان
کتری روی چراغ
سوت می زد از جوشیدن آب
چای در قوری گل قرمز چینی می ریخت
خواهر خوشکل و دردانه من
مادرم آن گوشه
وصله ای نو میزد
روی پیراهن گلدار خودش
چه نگاهش زیباست
خنده ای از سر مهر
نقش بر روی لبانش می بست
سفره آبی پر نقش و نگار
دوغ ترش و عطر تند نعناع
شام ، نان و سبزی و پنیر
چند تایی شامی
بزم مان کامل شد
بعد شام
چای داغ قند پهلو داریم
پدرم وقت غروب
پاکتی میوه به دست
آمد و بر سر سفره نشست
خوب بود حال دل مردم من
سفره مان کوچک بود، ولی
دلمان دریا بود
می نشستیم همه گِرد چراغ
گرم می شد هوای دلمان
قصه می گفت پدر
چشم سنگین می شد
خواب ما را می برد
روی پای مادر ، یا در آغوش پدر
کاش امروز پدر اینجا بود
کاش مادر خنده اش با ما بود
کاش باز با قصه شیرین پدر
خواب ما را می برد
می خوابیدیم
صبحدم چشم وا می کردیم
همه غصه ما
مشق نانوشته مدرسه بود
کاش کودک بودیم

یا همین نزدیکی
داغ و خشک
خاک آلود
مادری تشنه و پیر
زده زانو به زمین
لب خشکیده
نهاده بر آب
جرعه ای می نوشد
از میان گودال
عابری
می گذرد
بی تفاوت ، خونسرد
نیست انگار
رگ غیرت به تنش
لیک تا چند صباحی دیگر
اشک می ریزد و
بر سینه خود می کوبد
در غم واهی یک
کودک تشنه
به بیابان دروغ
شرم بر ما
چو فراموش کنیم
آنچه بر کودک
ایران بگذشت

باز هم من و تنهایی و پاکت سیگار
در هوای غم گرفته ابری
برگ ریز و وامانده درخت چنار
بارش ابر های دیوانه
میزند نقش آب بر دیوار
تلخی سرنوشت می ریزد
چک و چک ، قطره های پر تکرار
باد چتر شکسته ام را برد
مانده ام خیس و جامه ام نمدار
کلاغ پیر هم پر کشید و رفت
باز هم من و تنهایی و پاکت سیگار


از خدا خواهم که حیوانی شوم
دورتر از نسل انسانی شوم
بس که این انسان حرامی گشته است
همسر و ناموس وحیوان کشته است
بددهان و بد سگال و بد سرشت
کی خدا اینگونه خطی را نوشت
رحم در قاموس دل ها گم شده
اهرمن در جلد این مردم شده
این یکی کشته زنش را با تبر
آن یکی رگ می زند با نیشتر
آنکه دختر را به داسی سر بُرَد
کی غم حیوان بیچاره خورَد
گرگ هم با آن همه درندگی اش
کس ندیده او کُشد فرزند خویش
آنکه بر اشک زنش رحمش نبود
ناله بی حاصل حیوان چه سود
الغرض حیوان ز آدم بهتر است
قلب او از قلب ما نازکتر است
پس خدا رحمی نما بر حال من
کن جدا دل را از این احوال من
از تو می خواهم که حیوانی شوم
تا رها از جلد انسانی شوم